جمعه 94/11/15
از آخر این هفته هر چی بگم کم گفتم هفته ای شلوغ و پر از استرس. از اونجایی که مامان اینا پنجشنبه راهی شمال شدند من و آراد و همسرجان خونه ی مامان اینا مستقر بودیم در کنار عزیز. قرار بود عمو سرظهر بیاد دنبال عزیز . از ساعت 4 تا 5:30 دقیقه آراد مشغول بازی با عزیز بود و هی میگفت عزیز بیا گل بزنیم دیه. حدودای ساعت 7 بود که از عمو خبری نشد منم دست بکار شدم و مشغول شام درست کردن و ...... سرشام هم که دسته گلی به آب دادم و فرش آشپزخونه ی مامان رو سوزوندم بوسیله ی قابلمه ی خورشت و هر کاری کردم قابلمه محکم چسبیده بود به فرش و درنمیومد و بعد از سرد شدن قابلمه خودش رو ول داد و دیدم به به چه آشی پختم. جمعه هم که از خواب...












